یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

به کدامین گناه!!؟

شعر "زان سوی خواب مرداب" سرودۀ دکتر شفیعی کدکنی را در اینجا بشنوید.

ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
درخون خویشتن این گونه عاشقانه پذیرفتید
این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
بی جذر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند

برای دیدن فیلم، بر روی عکس کلیک کنید.

مکان: خیابان کارگر، تقاطع خسروی و شهید صالحی، ساعت 7:20 مورخه 20 ژوئن، سی خرداد،

فهرست نام آثار موجود در کتابخانۀ گویا

26 Comments:

At ۱.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

نگاهم نکن ، نگاهت آتشم میزند
تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز ..
یعنی چه ؟ خدایا یعنی چه ؟ خدایا کجایی پس ؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید میشوی؟ مگر نه اینکه میگفتی رحمان و رحیمم ، مگر نمی گفتی یار مظلومان ودشمن ستمگرانم ؟ چرا وقت نیاز نابینا میشوی ؟ 30 سال کافی نبود؟ کشتار دهه شصت کافی نبود ؟ کشتار جنگ هشت ساله کافی نبود؟ کشتار 18 تیر کافی نبود ؟ چشمت را باز کن ، اگر آزمایشی بود کردی ، اگر مصلحتی بود انجام دادی ، اگر دور اندیشی بود داشتی ، امروز میبینی به اسم تو کشتار میکنند ، نگذار باور کنم که نماز جمعه ریاکاران را بر آسفالت خونین خیابان ، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری . هر وقت نیازت داشتم نبودی . من بَد . این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی در آغوش پدرش جان بدهد ؟ پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن . ...

یک هفته است میخواهم بنویسم اما نمیتوانم . مینویسم اما منتشر نمیکنم . تحلیل علمی ارائه بدهم ؟ اخبار نا گفته را بنویسم ؟ پیش بینی کنم ؟ برای مردمی که سینه هاشان با گلوله اسلام ولایی پاره میشود نسخه بپیچم ؟ آخر چه بنویسم ؟ چه بگویم وقتی همه چیز را نگاه معصومت میگوید؟ تنها چیزی که شاید بتوانم بنویسم شرمنده گی و رو سیاهی ام است که پیش تو برایم مانده .
مرا ببخش که نماندم . مرا ببخش که جان بی ارزشم را گرفتم و گریختم . مرابخش که نیستم تا یاورت باشم . مرا ببخش اگر اینجا مثل مرده ها دستم از آن خاک ولایت زده ایران کوتاه است ، مرا ببخش که می نشینم و فیلم پر پرشدنت را میبینم . تو را به عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند .
عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند .
احمد باطبی

 
At ۱.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

امروز روز بزرگی بود...من امروز کشته شدم
دیروز در سایت بالاترین مطلبی نوشتم با عنوان "فردا روز بزرگیه.شاید فردا کشته شوم". آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد... آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند....
خواهرم مرد از بس که جان ندارد.... خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد.... خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت.... و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت.

خواهرم عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند.... خواهرکم بخواب.آخرین خوابت شیرین...

 
At ۱.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

گیتی خوبم
پناه می برم به رویا از شر ِ واقعیت های مهاجم...

درد باتوم و سر ِ شکسته خوب می شود اما غرور شکسته نه

نفرت تمام نشدنی از لباس شخصیهای بی ریشه ی پُر از عقده، که ریش دارند، کُلت کمری دارند ، عکس رهبر دارند و دلی پر از کینه

شکایت کجا بریم؟
اینجا، ایران ، که روزی خانه ی ما بود حالا زندان بزرگیست که شکنجه ای به نام تلوزیون ملی دارد و عذابی چون بی رسانه ماندن
آیا فریاد های شبانه ی ما روی پشت بام ها به گوش عدالت خواهان جهان خواهد رسید؟

"قسم به چشمهای سُرخت اسماعیل که آفتاب روزي که آفتاب روزي بهتر ازآنروزي که تو مردي خواهد تابيد"...

ما سلامتیم جاییمان نشکسته جز دلِمان....

 
At ۱.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

به چشمان "ندا"، که آیینه‌ی ِ فردایند …

مزدک بامدادان

چشمانت را دیدم، چشمانت را روز سی اُم خرداد دیدم، درست بیست و هشت سال پیش. نمی‌دانم داستان آن روزها را که روی همین دیوار نوشته بودمشان خوانده بودی و می‌دانستی که یک سال پیش از آن که چشمان زیبایت به این جهان باز شود، سی اُم خرداد دیگری هم بوده است؟ نمی‌دانم آیا از استادت، پدرت، مادرت، یا یکی از خویشانت که از مردم آن سالها بوده باشد، پرسیده بودی سی اُم خرداد چه روزی است؟ آخ ندا... آن نگاه واپسینت جان و جهان ملتی را به آتش کشید، دیدم که افتادی، دیدم که جایی از گردنت خون فواره زد، دیدم که مرگ را باور نمی‌کردی و دیدم که با نگاه نگرانت به زندگی چسبیده بودی، و دیدم و فهمیدم که چرا شاملوی بزرگ نوشته بود:
«... دستان ِ مرگ، از ابتذال شکننده ترند!»
و دیدم که خون چگونه واپسین نگاهت را پوشاند ...تا امروز تنها چشمان ترکمنی جواد بودند که مرا می‌پائیدند، داستانم را خواندی؟ جواد پنج شش سالی از تو جوان تر بود، روز سی اُم خرداد هزار و سیصد و شصت، تیر یکی از سپاهیان اهریمن سرش را شکافت، سرش در دامن من بود که چشمان بیگناه و پر از امیدش را به آسمان دوخت و زندگی مرا به آتش کشید. از امروز چشمان تو هم، هیمه‌ای بر این آتش سوزان شده‌اند تا خواب آرام را از چشمان من بربایند. جواد پانزده ساله بود، نه هنوز مزه بوسه‌ای را چشیده بود و نه دلش از برق نگاهی لرزیده بود، تنها آرزوی پرواز بود که مرا و او را در آن روز میشوُم بهاری به میدان فردوسی کشیده بود، رفته بودیم که برای خلق قهرمان ایران آزادی بیاوریم، آه که چه شیرینند آرزوهای نوجوانی! بیست و هشت سال پیش سی اُم خرداد دیگری هم بود، آن روز‌ها ما نه موبایل داشتیم، نه هنوز توئیتر و فیس بوک پدید آمده بودند و نه کسی یوتیوب و مسنجر را می‌شناخت، جواد در تنهائی و گمنامی سر به خاک نیستی گذاشت و نیست شد. چشمان ترا ولی امروز میلیونها تن در سرتاسر جهان دیدند، نگاه سرشار از امید، ولی نگرانت در پنج قاره جهان جان و روان انسانهای بی‌شماری را لرزاند! نسل تو، خوشبختی این را دارد که نگاهش را از مرزها و سرزمین‌ها فراتر بفرستد و سپهر گسترده‌تری را بکاود. نسل من در تنهائی خود سوخت و چکه چکه چکید و از یادها رفت.دیدم که افتادی و شنیدم که چگونه آن دو مرد همراهت به زندگی بازمی‌خوانندت، دیدم که هنوز باور نمی ‌کردی دست سرد مرگ بر شانه‌ات نشسته باشد و دیدم که آن دو چشم‌خانه زیبا از امید لبریز بودند، که نسل تو با همه آنچه که بر سرش رفته و می‌رود، از جای برخاسته تا آتش این برترین گوهر انسانی، امید را، در دلهای نسل شکست خورده و درخودگریخته ی من برفروزد. دیدم که مرگ را باور نداشتی و دیدم که چگونه ریشخندش می‌کردی، که نسل تو نسل زندگی است و نسل من نسل مرگ بود، که تو مُردی تا زندگی را ارج نهی و ما زیستیم تا مرگ را بسراییم. در آن غروب غم انگیز سی اُم خرداد شصت، نسل من دید که چگونه کاخ آرزوهایش از پایه ویران شد و خانه امیدهایش در آتش سرکوب و ددمنشی سوخت! در این غروب پرتنش سی ام خرداد هشتاد و هشت ولی نسل تو می‌بیند که چگونه تخم امید و آرزو بر خاک تشنه به خون این مرز و بوم می‌افتد و دیر نیست که بار دهد. در آن غروب غم انگیز، نسل من خانه ی پدر و آغوش مادر را واگذاشت و برای همیشه آواره ی این جهان پهناور شد و در این غروب پرتنش نسل تو در پی سی سال آوارگی سرانجام خانه خود را بازیافت. سی ام خرداد شصت است و من همان نوجوان پر شرو شور شهرستانی ام. می‌بینمت که چگونه دو پاسدار مرگ و نیستی از کنارت می‌گذرند، صدای تیر برمی خیزد، گردنت را می‌گیری، زانوانت سست می‌شوند، چشمانت سیاهی می‌روند، فریاد می‌زنم: «جواد! جوااااااااااااااااااااد!» صدایی از گلویم بیرون نمی‌آید، کسی مرا نمی‌بیند، مردم سراسیمه و اشک در چشم از میان کالبد من می‌گذرند و بسوی تو می‌دوند، آن دو مرد همراهت صدایت می‌زنند. یاد مادرت می‌افتی، گفته بود امروز دل شوره دارد، گفته بود بیرون نروی. خندیده بودی و گفته بودی که چیزی رخ نخواهد داد. مادرت اشک ریخته بود و تو چشمان اشک آلودش را بوسیده بودی و رفته بودی. تشنگی گلویت را خشک کرده است. تن نازکت به لرزه افتاده است. نه چیزی می‌شنوی و نه چیزی می‌بینی. انگار آن دو مرد فرسنگها دورتر ایستاده‌اند و صدایت می‌زنند. سردت شده است؛ می‌لرزی؛ بخود دلداری می‌دهی که این لرزه نشانه ی بدی نیست و می‌گذرد. گودال سیاه و بزرگی در میان سرت دهان باز می‌کند و ترا به درون خود می‌کشد. با همه ی توان، یک بار دیگر پلکهایت را باز می‌کنی، نور آفتاب چشمانت را می‌زند.
ادامه دارد

 
At ۱.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

بقیۀ مطلب بالا

یک بار دیگر زندگی را با همه زیبائی اش برانداز می‌کنی. گودال ترا در خود فرومی کشد. پلکهایت برای همیشه بروی هم می‌افتند، خون چهره ات را می‌پوشاند و واپسین نگاهت را در خود فرومی برد. می خواهم بسویت بیایم. هر چه می‌دوم از من دورتر می‌شوی. فریاد می‌زنم، کسی صدایم را نمی‌شنود. درمانده و ویران بر جای خود می‌ایستم، دستی به شانه ام می‌خورد، جواد است که با چشمان ترکمنی و همان لبخند همیشگی اش نگاهم می‌کند، در آغوشش می‌گیرم و خود را بدستان مهربان اشک می‌سپارم. آه که گریه چه داروی خوشگواری است

 
At ۲.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

روز شمار هفته آخر خرداد 88 به قلم ابراهيم رها

ستون نامه‌هایی به سانی تعطیل شد. برای همیشه تعطیل شد. اگر ایراد و كاستی داشت پای من. اگر حسنی داشت پای سانی. سهم ما هم یك یادش به‌خیر خالی. آنچه امروز می‌نویسم یك وقایع‌نگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را مبسوط نوشت.

طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد
--------------
مهدی كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای پلك‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تكلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و كماكان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! يقين پیدا می‌كنم یا كردان هنوز از وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد كروبی سفارش نخوابیدن نمی‌كرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌كند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یك‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌كند و برخورد می‌كند و... برخورد می‌كند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
---------------
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساكت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساكت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اكبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌كنیم، ماچ نمی‌كنیم كه حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد
--------------
دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا كرده‌اند ول‌كن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونك. كسی شعار نمی‌دهند، كسی حرف نمی‌زند، كسی پلك هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌كنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم كه می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو كنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌كند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد
---------------
نه، باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول كن نیستند. یك‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌كنند. سیاوش كمی بلند عطسه می‌كند و یك ربع از مردم سكوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداخته‌اند. شب الله‌اكبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) كماكان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد
---------------
مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یك سرش توپخانه است یك سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو می‌كنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌كنند و كماكان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد
-------------
جمعه تعطیله. شب الله اكبر


ادامه دارد

 
At ۲.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

بقیۀ مطلب بالا

سی‌ام خرداد
----------
با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!

سی‌ویكم خرداد
------------
می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.

 
At ۲.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

نامزد ندا آقا سلطان:
ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه

بی بی سی : ندا آقا سلطان، در درگیری های روز شنبه ۳۰ خرداد در تهران در اثر اصابت گلوله به قلبش کشته شد.
تصاویر ارسالی از لحظه مرگ ندا آقا سلطانی و عکس های مخابره شده از این دختر جوان بلافاصله در سایت ها و رسانه های خبری مختلف در سراسر جهان به عنوان نمادی از کشته شدگان درگيری های پس از انتخابات رياست جمهوری در ايران منتشر شد.
کاسپین ماکان، نامزد ندا آقا سلطان روز دوشنبه ۱ تير در گفت و گو با بخش فارسی بی بی سی با اشاره به اینکه ندا بهمن ماه امسال ۲۷ ساله می شد، گفت:"هدف ندا آقای موسوی یا احمدی نژاد نبود، هدفش وطنش بود و برايش اهمیت داشت که در این راه قدم بردارد. بارها اشاره کرده بود که حتی اگر جانش را از دست بدهد و گلوله به قلبش بخورد،که اتفاقا گلوله به قلبش خورد، در همين راه قدم برخواهد داشت. ندا با سن کمش درس بزرگی به خیلی ها داد."
آقای ماکان در باره روز حادثه گفت:"وقتی که این اتفاق افتاد، ندا از درگیری ها دور بود، یعنی در خیابان های فرعی نزدیک امیرآباد بود. حدود یک ساعتی با استاد موسیقی اش در ماشین پشت ترافیک نشسته بود، از گرما و خستگی کلافه و از ماشین پیاده می شود. اما براساس تصاویری که مردم ارسال کرده اند،احتمالا نیروهای لباس شخصی و بسیجی در تیراندازی با نشانه گیری به قلبش می زنند."
کاسپین ماکان نامزد ندا آقا سلطان گفت:"چند دقیقه بیشتر طول نکشید، بیمارستان شریعتی نزدیک بود، حاضران سعی می کنند ندا را با اتومبیل به اورژانس ببرند اما قبل از انتقال به بیمارستان، او در دست استاد موسیقی اش جان می دهد."
آقای ماکان در گفت و گو با بخش فارسی بی بی سی افزود:"جسدش را دیروز با زحمت زیاد توانستیم تحویل بگیریم. البته جسد ندا در پزشکی قانونی تهران نبود، در پزشکی قانونی خارج از تهران بود. مسئولان پزشک قانونی خواستند که بخش هایی از بدنش از جمله قسمتی از استخوان رانش را بگیرند، پزشکی قانونی نگفت برای چه کسی اعضا را می خواهد استفاده کند، هیچ توضیحی در این زمینه داده نشد. خانواده موافقت کرد برای اینکه زودتر جسد را تحویل بگیرند، چون ممکن بود همین موضوع باعث تعویق تحویل جسد بشود. جسد را در قطعه ای از بهشت زهرا یک شنبه 31 خرداد هنگام عصر دفن کردیم، البته کسان دیگری هم که در درگیری ها کشته شده بودند را هم آنجا آورده بودند، انگار منطقه از پیش برای این افراد تعیین شده بود."
آقای ماکان در خصوص هزینه تحویل جسد نیز گفت: "در حال حاضر هزینه ای به طور مشخص پرداخت نشده، مقامات امنیتی ایران طی حکم های مختلف به بیمارستان ها، کلینیک ها و جراحان و پزشکی قانونی عنوان کرده بودند که نباید گواهی فوت براثر شلیک گلوله باشد، مسلما به این دلیل که در آینده شکایت بین المللی توسط خانواده ها به عمل نیاید . البته من هنوز برگه ترخیص ندا را ندیده ام اما در چند روز آینده از پدرش برگه را می گیرم."
آقای ماکان با توضیح در مورد ممانعت از برگزاری مراسم برای ندا آق سلطان گفت:"دوشنبه یکم تیرماه ساعت دو ونیم قرار بود در مسجدی در خیابان شریعتی بالاتر از سید خندان مراسمی داشته باشیم، اما بسیجیان و مسئولان مسجد اجازه برگزاری ندادند، چون به نظرشان هرج و مرج می شود و نمی خواهند درگیری به وجود آید. چون می دانند که ندا مظلومانه رفت و می دانند که همه مردم در ایران و خارج از ایران متاسف شدند، و شاید پیش بینی می شد جمع کثیری از مردم حاضر شوند، به هر صورت فعلا اجازه برگزاری هیچ مراسم عمومی را نداده اند. "
در همين حال، شاهدان عينی به بخش فارسی بی بی سی گفتند که عده زيادی برای برگزاری مراسم در مقابل مسجد الرضا در ميدان نيلوفر تهران جمع شده بودند، اما نيروی انتظامی با بيرون کردن جمعيت از مسجد و متفرق کردن آنها، اجازه برگزاری مراسم را نداد.
آقای ماکان همچنين با اشاره به برخی تصاویر ویدئوهای جعلی که از ندا در سایت ها منتشر شده نیز گفت:" من توی بعضی از سایت ها می گشتم از جلمه" آی ریپورت"، عکسی از یک دختر خانمی با علامت های سبز در تظاهرات قبل از این درگیری در تظاهرات آرام گذاشته بودند و گفته بودند که عکس ندا قبل از درگیری است. در حالی که این تصاویر ربطی به ندا ندارد. آن دختر عکس آقای موسوی را در دست دارد، به نوعی به نظر می رسد طرفداران آقای موسوی ند ا را به او ربط داده اند. اما این طوری نیست. ندا فوق العاده به من نزدیک بود، ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه. "
بخش فارسی بی بی سی کوشيد که با ديگر اعضای خانواده ندا آقا سلطان نيز گفت و گو کند، اما يکی از بستگان او گفت که خانواده خانم آقا سلطان به دلايلی قادر به انجام مصاحبه نيستند.
وی در باره اين دلايل توضيحی نداد.

 
At ۲.۴.۸۸, Anonymous خلوت گزیده said...

تهران آرام ندارد


حالا نُه روز تمام است که چیزی ، اینجا توی ِ شهرمان و چیزی توی ِ دلهامان فرق کرده است. حالا نُه روز تمام است که توی ِ نگاه آدم ها چیزهای ِ تازه ای پیدا می شود. حالا از حول و حوالی ِ هر خیابانی که بگذری ، بوی ِ دود و خون می پیچد توی دماغت. آدمها دارند همین جا، جلوی ِ چشم هامان می میرند.

حرف هامان را که نگذاشتند بزنیم، فریاد شد. فریادهامان را خفه کردند، دلهامان ترکید. شهر پر از سنگ پاره شد. از پشت بام های ِ خالی، هوارها تویِ شهر ِ تاریکمان پیچید.

مردم گاهی دویدند، گاهی برای هم سپر شدند، گاهی زدند و گاهی مردند.

حالا توی شهر شلوغمان، جای آدم های بسیاریِ خالیست. آدم هایی که حرف های ما را می زدند. آدم هایی که اسم هاشان شبیه اسم های ما بود. آدم هایی که آرزوهاشان را، آرزوهامان را فریاد کرده بودند. آدم هایی که آمده بودند "آزادی"، آزادی شان را مطالبه کنند.

حالا بغض ِ سنگینی توی ِ گلوی آدم هاست. بغضی که می ترکد و می ترکاند.

تهران آرام ندارد.

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

قسم بر خون پاكت اي ندايم ـ حمید نصیری
براي ندا صالحي,
كه لحظه شهادتش جهان را بيدار كرد


ندايم, اي نداي نازنينم
تو خونين لالة ايرانزمينم
در آغوش كدامين خاك خفتي
كه در چشم تمامِ ما شكفتي
كه حتي لحظه سردِ غروبت
نبود خاموش چشمِ پر فروغت
اگر رفتي به راه پاك خورشيد
هزاران غنچه از خون تو روييد
بهخاك انداختد دست شقاوت
ولي از خون تو جوشيد حقيقت
به سوگات اين عزيز آتشفشان شد
حريق شعلهاش در جسم و جان شد
بله, رفتي و قلبم را شكستي
ولي در برج ايرانم نشستي
تو اي گلخون باغ آرزويم
صدايت زنده مانده در گلويم
قسم بر خون پاكت اي ندايم
كه خاموشي نگيرد, اين صدايم

اول تير 88

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

قصه ای از تهران :
خبر نداری . سیگاری شده ام . هر روز ، پاکتی سیگار می خرم و دود می کنم . می پرسد : چه سیگاری ؟ می گویم : فرقی نمی کند ، خوب دود کند . سیگار را روشن می کنم و تند تند ، پک می زنم ، و فوت می کنم توی صورت های ملتهب و چشمان خیس آدم های دور و برم . آدم هایی که آرام ندارند و می خواهند فریاد بلندی بزنند . آدم هایی که کپسول های اشک آور ، بیشتر از آنکه گریه شان را دربیاورد ، دلهاشان را می شکند . آنها که کفش هاشان بی جفت مانده ، پاهاشان ، تاول زده ، اما دستانشان ، مشت شده و سینه هاشان سپر . آنها که آواز آزادی را با هم می خوانند و می خواهند عدالت خورشیدی باشد و برشان بتابد . آه آزادی و آه عدالت . چه جنایتها ، به نام شما می کنند و به نام شما ، چه خانه ها که چراغشان خاموش شد و چه پدرها که آمدند با جامه ای سیاه بر تن و جامه ای خاموش در دست ، و چه مادرها که پریده رنگ ، کنار در نشستند و گریستند ... بغضم ترکید . "شب است و مادران شهر غمناک . هزاران گل شکفت و خفت بر خاک . به عهد شب نوردی ها وفا کن . برادرهای عاشق را صدا کن "...
این روزها ، هر کوچه و گذری را که به انقلاب می رسد ، می بندند . به خیالشان ، آزادی راه دیگری ندارد . تا صبحی که آویشن طلوع کند ، چه شب های نا آرام که باید درنوردیم . نه تو آرام داری ، نه من و نه تهران . شاید تا ما نخفته باشیم ، طلوعی در کار نباشد . پناه بر خدا !

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

چشمهایش

"باران را انگیزه ی دیگریست
گر بخواهد از چشمان ِ تو ببارد"

دختری که هنوز آنقدر جوان بود تا بتواند از رویاهایش با من و تو بگوید ...
رویاهایش را دفن کردند، آنان که تاب ِ دیدن ِ شادی و سرزندگی اش را نداشتند و زیبایی ِ چشمانش را ...
چقدر در این روزها یاد ِ شعر ِ "شاملو" می افتم:

"شب نهادانی از قعر ِ قرون آمده اند
آری
که دل ِ پُر تپش ِ نوراندیشان را
وصله ی چکمه ی خود می خواهند
و چو بر خاک درافکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است.
باشد! باشد!
من هراسم نیست
چون سرانجام ِ پُر از نکبت ِ هر تیره روانی را
که جنایت را چون مذهب ِ حق موعظه فرماید می دانم چیست
خوب می دانم چیست."


دوست ِ ترانه سرایم، "علیرضا حسینی" در "حصار ترانه" اش، شمعی در سوگ ِ آن دختر و دیگر شهیدان برافروخته که شعله ای از آن گرفتم و اینجا در "از این اَوستا" برافروختم. باشد که در جهان ِ دیگر، زمانی که در پیشگاه ِ داد ِ پروردگارم حاضر شدم، "وجدان" را شرمنده نباشم و آن نگاه ِ خیره و زیبا را !
سلام ای خاکِ حاصلخیز ، که از تو لالـه می روید

حَریمت را شهیـدِ تو ، به خـون ِخـویش می شویَد ...
سلام ای لالـه ی خـونین ، گـل ِزخمی ، گـل ِپَـرپـر
به سوگِ تو در این مَسلخ ، بگیرم ناله را از سَر ...
تن ِپـاک ِتو را ای گـُل ، هـــزاران بـــار مـی بـویـم
به آه و اشک ،‌ با هق هق ، تو را بـِدرود می گویم ...
سلام ای سـرزمـیـن من ، که از تو لالـه می روید
خـداحـافـظ جگرگوشه ، که تـاریخ از تو می گوید ...

استاد ِ فرزانه ام، "دکتر جلیل ِ دوستخواه" نیز در تارنمای ِ ارجمند ِ "ایران شناخت" شمع ِ دیگری در "سوگِ اسیاوشان" برافروخته اند و طرحی از یک هنرمند ِ ایتالیایی را در این سوگ آورده اند:

من نیز به سووشون نشسته ام و با سوگواری ِ مردمم، از کشته شدن ِ "سیاوش" می گویم:

جدا کرد از سرو ِ سیمین سرش / همی رفت در طشت خون از برش
گیاهی برآمد همانگه ز خون / بدآنجا که آن طشت شد سرنگون
گیا را دهم من کنونت نشان / که خوانی همی خون ِ اسیاوشان

یاغش کاظمی

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

خانم مریم رجوی! شما لطفا ساکت!

مریم رجوی رئیس فرقه تروریستی مجاهدین خلق طی پیامی برای مردم ایران اعلام کرد که طرفدار ابطال انتخابات و برگزاری انتخابات آزاد زیر نظر سازمان ملل است. این در حالی اعلام شده است که دولت احمدی نژاد با استفاده از بازیهای نمایشی سعی دارد چنان نشان بدهد که گویا دست گروههایی مثل مجاهدین خلق در جنبش سبز مردم ایران دیده می شود و با استفاده از همین اتهام فرزندان بیگناه مردم را زیر فشار و شکنجه گذاشته است.

خانم رجوی!
پرونده فرقه مجاهدین خلق نزد مردم ایران سیاه تر از آن است که نیازی به کمک شما داشته باشد. شما اگر بلدید کسی را نجات بدهید یا راه حلی پیدا کنید، برای رهبر خودتان یک جایی پیدا کنید که بتواند به زندگی اش ادامه دهد. مردم ایران فراموش نکرده اند که شما و گروه تان سه سال با سوء استفاده از عواطف نوجوانان ایرانی آنها را به ترور واداشتید و در مقابل گلوله تنها گذاشتید. مردم ایران فراموش نکردند که شما و مسعود رجوی در خرداد 60 با یک اشتباه محاسباتی هزاران جوان را به کشتن دادید و در سخت ترین روزهای زندگی این ملت و در روزهایی که مردم توسط حکومت عراق کشته می شدند، در کنار دشمنان ملت قرار گرفتید و هزاران ایرانی کرد و فارس را در جنگ کشتید.

مردم ایران شما را قاتل جوانان ایرانی می دانند، شما بسیاری از جوانان بیگناه را اشتباها ترور کردید و افرادی را صرفا به دلیل اینکه شبیه شما فکر نمی کردند یا شبیه افرادی دیگر بودند کشتید. شما اعضای تسویه شده تان را در شرایطی که می دانستید که احتمال مرگ آنان بالای نود درصد است به جنگ در مقابل مردم ایران فرستادید و صدها نفر قربانی تسویه حساب های درون گروهی شما شدند، فقط بخاطر اینکه خداوندی و ولایت و هاله قدسی مسعود رجوی را انکار کرده بودند.

خانم رجوی!
مردم ما نیک می دانند که شما و فرقه شما هیچ فرقی با احمدی نژاد ندارید. ولایتی که شما برای رجوی قائلید بسیار دیکتاتورمنشانه تر از ولایت فقیه موجود است و شیوه برخوردتان با مخالفان هزار بار بدتر از همین حکومت جمهوری اسلامی است. شما حتی برای دختران عضو تشکیلات تان همان آزادی موجود در خیابان های ایران را هم نمی دهید. شما از چه چیز دفاع می کنید؟ از آزادی ای که به آن اعتقاد ندارید؟ از دموکراسی که بویی از آن نبردید؟ از آزادی حجاب برای زنان که اگر زنی از اعضای تشکیلات تان کوچکترین شکی به این بکند، به بدترین مجازات ها محکومش می کنید؟ از انتخاباتی دفاع می کنید که به آن هیچ اعتقادی ندارید؟ چه کسی دیده است که شما جز با زبان تانک و گلوله و نارنجک حرف بزنید؟ به همین دلیل به عنوان یک روشنفکر ایرانی از شما می خواهم ساکت باشید و در امور داخلی ایران دخالت نکنید.

خانم رجوی!
اگر احمدی نژاد بخاطر بلاهتش فکر می کند هاله نور دیده است، مسعود رجوی بیست سال است که با هاله تقدس زندگی می کند. اگر احمدی نژاد آبروی ایران را برده است، شما که با ملت ایران و در کنار دشمنان ایران جنگیدید. اگر حکومت ایران از زور در مقابل ملت و مخالفان استفاده می کند، شما اعضای تشکیلات خودتان را هم شکنجه کردید و کشتید. شما اگر هزار بار بدتر از دولت ننگین نهم و حکومت زورگوی جمهوری اسلامی نباشید، در بهترین حالت چیزی هستید مثل همان. مردم ایران و روشنفکران و آزادیخواهان ایران سالهاست جز رنج و فلاکت از سوی شما هیچ ندیده اند، لطفا در مسائل این مردم دخالت نکنید.

جنبش سبز مدنی ایران در جستجوی ابطال انتخابات و برگزاری انتخاباتی درست در کشور است. این موضوعات هیچ ربطی به شما و فرقه تان ندارد. شما اصلا نمی دانید مردم ایران کیستند و به چه گونه اند. رهبر شما و شخص شما در چهل سال گذشته یا در زندان بودید یا در خانه تیمی و یا در پادگان های نظامی عراق، شما اصلا نمی دانید مردم عادی ایران که امروز در خیابان هستند از چه جنسی هستند و حرف حساب شان چیست، در موضوعی که نمی دانید چیست دخالت نکنید. شما که قرار بود در زمان بوش ارتش او برای حمله به ایران باشید، حق ندارید خود را مدافع مردم ایران نشان دهید. بس کنید که مردم ایران از شما و گروه تان بیش از دولت موجود متنفر است.

ابراهیم نبوی
اول تیرماه 1388

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

نامه سرگشاده مهندس عبدالعلی بازرگان به رهبر جمهوری اسلامی
سه شنبه ، 2 تیر 1388

میزان: مهندس عبدالعلی بازرگان،مفسر به نام قرآن و نهج البلاغه، دیروز در نامه ای سر گشاده به رهبر جمهوری اسلامی به مقایسه رفتار آیت الله خامنه ای با رفتار امام اول شیعیان پرداخت.
نامه فرزند شادروان مهندس مهدی بازرگان بدین شرح است:

هوالعلی الکبیر

جناب آقای سید علی خامنه ای، نمیدانم با چه زبان و از کدامین ظلم و جنایتى با شما سخن بگویم که مشفقان و دلسوختگان ملت نگفته باشند؟ در نظام متمرکز و مطلقه ای که همه راهها منتهی به رأی و تصمیم شخصی شما گشته، نامه‌های ناصحانه متعددی در ارتباط با تقلب انتخاباتی وسرکوب خونین معترضین به جنابعالی نوشته شده که هیچکدام هم پاسخی دریافت نکرده‌اند. بنده نیز امیدی ندارم این نوشته از کانال‌های کنترل شده ارتباطی بیت بگذرد و به رؤیت شما برسد، با این حال بنا به وظیفه ملی و دینی خود نکاتی را یادآور می‌شوم.

در نظام ولایت مطلقه فقیه، شما و تئوریسین‌های این تِز مدعی هستید مشروعیت خود را نه از آراء اکثریت مردم، بلکه ازپیوند به ولایت اهل بیت مطهر پیامبرمکرم اسلام می‌گیرید. سرسلسله ولایت و عرفان در مکتب تشیع امیرالمومنین علی(ع) است که دیدگاه سیاسی خود و معیارهای مطلوب حکومتی را در "عهدنامه‌ای" که به "منشور حکومت اسلامی" شهرت یافته، تدوین کرده است. عهدنامه‌ای که برای اداره سرزمین بزرگ مصر به "مالک اشتر" سپرده تا درماموریت خطیر خود به عدالت رفتار کند. بنابراین بر آن شدم عملکرد شما در وقایع خونبار اخیر را در عرضه به این منشور، که تبلور عصاره تجربیات حکومتی نخستین امام مکتب تشیع است، مورد ارزیابی و مقایسه قرار دهم. گرچه این نکات را بهتر از من می‌دانید، اما خواستم به مصداق:"فذکرفان الذکری تنفع المومنین"، هرچند خوشایند شما و چاپلوسان نباشد، هم یادآوری کرده باشم، و هم به کسانی که ولایت شما را از سنخ همان ولایت می‌دانند تفاوت زمین تا آسمان را به توفیق حق نشان دهم.

الف – بدبینی ملت به رهبری

جناب آقای خامنه‌ای، میلیون ها ایرانی آزاده، به حق یا باطل، شما را در حوادث اخیر به خاطر حمایت بی دریغتان از رئیس جمهور و تقلب آشکارانتخاباتی همکاران او، عامل اصلی تشنجات و کشتارها می‌دانند وسیاست‌های یک طرفه و استبدادی شما را محکوم و عدالت و صلاحیت رهبری‌تان را انکارمی کنند. جنابعالی مسلماً چنین قضاوتی را بر نمی‌تابید، اما مدعی پیروی از کسی هستید که (در همان عهدنامه) فرمود:

اگر ملت برتو گمان ستمگری بَرَد( حکم ترا ظالمانه بشمارد)، عذر خویش را با شفافیت تمام برای آنها بیان کن و بدگمانی مردم را با دلائل روشن از خود دور ساز. مسلماً در این (تمکین به حقوق و حاکمیت مردم) ریاضتی است که باید بر خود دهی، و رفاقتی است با مردم، و رسیدنی است به آرمانت که باید برپاداشتن مردم در راه حق باشد (بند ۱۳۰ عهدنامه).

اما شما جز تأیید شتابزده صحّت انتخابات پیش از زمان قانونی آن و مردود شمردن ادعای مخالفین بر تقلب درامانت ِ آراء، نه تنها هیچ دلیل و منطقی جز پافشاری بر درستی و "شیرینی"! آن ارائه ندادید، بلکه نیروهای سرکوب تحت فرمانتان را از "تلخی" عواقب کشتار منع نکردید. در حالی که باید به جای تهدید و توبیخ، با عدالت و انصاف و عذرخواهی ازملت، آنها را آموزش و رشد می‌دادید.

با وجود بسته شدن خبرگذاری‌ها و همه امکانات و ابزار رسانه‌ای ِ قابل کنترل، برای بی خبر نگه داشتن توده‌های مردم از سرکوب سازمان یافته حاکمیت، به نظر نمی‌رسد برای شما محدودیتی برای آگاهی ازعوارض این قلع و قمع باشد. آیا هرگز گزارش و عکسی ازشهدا و مجروحین وقایع اخیر را به سمع و نظر شما رسانده اند؟ آیا می‌دانید نزد خدا و خلقش، به عنوان تصمیم گیرنده اصلی و مسئول مستقیم آنها پاسخگوی در دنیا و آخرت هستید؟ از دو حال خارج نیست؛ یا می دانید، یا نمی دانید. این سئوال را رهبر سلف شما در آستانه انقلاب از شاه کرد. آیا به یاد نمی‌آورید!؟

ادامه دارد

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

بقیۀ مطلب بالا

اختلاف میان مقام رهبری و ملت، امری بسیار طبیعی و عادی در سایر کشورهاست، در نظام ولایت فقیه، همواره این مردم هستند که صغیر و مهجور و محتاج سرپرستی هستند و حق همیشه با رهبری است و نظر او "فصل الخطاب" و "حکم حکومتی"اش حذف کننده هرحرکت فکری است. اما در همان "عهدنامه"، در تنازع احتمالی رهبر با ملت (مشابه چنین حوادثی)، تصریح شده است طرفین موظفند به کتاب و سنت (قانون) مراجعه نمایند ورهبری هیچ حق ویژه ای بر دیگران ندارد (بندهای ۶۳ تا ۶۵).

جناب آقای خامنه‌ای، اینک متاسفانه میان شما و بخش عظیمی از ملت اختلاف و فاصله‌ای عمیق افتاده است که در صورت لجاجت و بی‌اعتنائی به حقوق مردم، میرود خدای ناکرده به جنگی داخلی و برادرکشی منتهی شود آثار چنین فتنه‌ای که تا ابد بر پیشانی عاملان آن باقی می ماند، نام نیکوئی از شما باقی نمی‌گذارد.

توجه تان را به تصویر زشتى ازاین اوضاع در فرازی دیگر ازعهدنامه جلب میکنم:

اگر ملت بر رهبری چیره گردد (نظام مدیریت گسسته شود) یا رهبری به ملت ستم کند، در این هنگام اختلاف کلمه پدید می‌آید و نشانه‌های زورگوئی قدرت آشکار می‌گردد، فریب کاری‌های دینی زیاد می‌شود ، عمل به سنت‌های نیکو متروک می ماند، هر کس به دلخواه عمل میکند، احکام معطل می‌ماند، دردها و بیماری‌های(جسمی و روحی) مردم افزون می‌شود، هیچ کس از پایمال شدن حق بزرگ و رواج امور باطل بیمی به دل راه ندهد (بی‌تفاوتی مردم). در این هنگام نیکان به‌خواری و بدکاران به عزّت می‌رسند(خطبه ۱۶۰).

ب- انتقاد به رهبری

جناب آقای خامنه‌ای، علی(ع) که شما سالی را به یاد او نامگذاری کردید، در همان آغاز خلافت، صریحاً مردم را به حق‌گوئی (انتقاد) از خود و نظردهی (مشورت) دعوت و تأکید کرد: "من بالاتر از این نیستم که اشتباه نکنم، مگر آنکه خدا کفایتم کند" (خطبه ۲۱۶) و در متن عهدنامه معروف خود به مالک هشدار داد:

باید نزدیک‌ترین وزیرانت از نظرقرب مقام کسی باشد که بیشترین حرف تلخ حق را به تو میزند و آنگاه که عملی از تو سر می‌زند که خدا از اولیائش ناخوش دارد، کمترین یاری را به تو می‌رساند، ... همکارانت را به جد بیاموز تا تو را ستایش و بی‌جهت تجلیل نکنند. (بند ۳۳)

شما اگر در حوادث اخیر به جای دستگیری گسترده رهبران گروه های سیاسی و صاحب نظران دلسوزملک و ملت، از بیم واهی بهره برداری از نیروی خشم ملت، و اعتمادتان به تحلیل‌های اطرافیانتان، طبق فراز زیر با آنان گفتگو و رایزنی می‌کردید، آیا به صلاح خودتان و ملک و ملت مظلوم نبود؟

تا آنجا که می‌توانی با دانایان و حکیمان (کارشناسان) در تثبیت آنچه امور کشور را به اصلاح و مردم را به پا می دارد مذاکره کن. (بند ۴۰)

رهبران فکری و سیاسی مردم که جای خود دارد، شما طبق این عهدنامه وظیفه دارید بخشی از اوقات هفته را به شنیدن نظریات کسانی که به شما انتقاد دارند، اختصاص دهید:

باید قسمتی از اوقات خویش را به کسانی که مطالباتی ازخودت دارند اختصاص دهی و در مجلسی عمومی که نهایت تواضع را به خاطر خدا انجام می دهی، بدون حضورنیروهای نظامی، حراستی (امنیتی) و پلیس، شخصاً حضوریابی تا گویندگان (شاکیان) بدون لکنت زبان با تو سخن بگویند، که من از رسول خدا، نه یکبار، که به کرات شنیدم که می‌فرمود: هرگز نظامی را که حق ِ ضعیف بدون لکنت زبان از قوی ستانده نمی‌شود، نمی توان نظام مقدس (پاک و مبرای از عیب) شمرد... ( بندهای ۱۰۹ تا ۱۱۱)

جناب آقای خامنه‌ای، هواداران شما با کدام معیار، حکومتی را که مطالبه امانت درآراء انتخابات را با ضرب و شتم و ابزار قتاله پاسخ می‌دهند، نظام مقدس!! می‌شمارند؟ شما وقتی کارهای بزرگ را به اشخاص کوچک می‌سپارید، برای حفظ موقعیت خود از هیچ اقدامی فروگذاری نمی‌کنند. به راستی منطق شما درحمایت مستمر از آقای احمدی نژاد، که مملکت را با عملکردش در آستانه نابودی قرار داده، جز نزدیکی به افکار خودتان، آنچنان که در نماز جمعه گفتید، چیست؟ نمازی که فرصت استثائی خدائی بود تا جامعه را با قبول تقلب وقضاوت منصفانه خودتان به آرامش بیاورید. اما در "عهد نامه علی" آنگاه که ضوابط گزینش کارگزاران را: داشتن تجربه، حیاء، خانواده صالح، سابقه در اسلام پیشگام (نه متحجر)، اخلاق کریمانه، بی طمعی مالی، عاقبت اندیشی و ... تبیین میکند به گونه دیگری توصیه شده است:

کارگزارانت را پس ازآزمایش به کار بگمار، نه با تمایل شخصی و رأی فردی. که این شیوه ظلم است و خیانت (به ملت). (بند ۷۲)

ادامه دارد

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

بقیۀ مطلب بالا

ج- سرکوب مخالفین

کشتارهای فجیعی که در برخورد با دانشجویان و یا در تظاهرات مسالمت آمیزخیابانی در حوادث اخیرتوسط نیروهای تحت فرمان مستقیم وغیر مستقیم شما رخ داده است، تماماً حکایت از عزم راسخ آن مقام در قلع و قمع مخالفینی می‌کند که جز تجدید انتخابات ِمهندسی شده درخواست دیگری ندارند. گویا فدا شدن هزاران نفر برای به کرسی نشاندن تصمیم رهبری و نادیده گرفتن میلیونها درخواست منطقی اهمیتی در نظام ولائی شما ندارد!؟

اگر از خاطر نبرده باشید،۵۶ سال قبل در بیدادگاه نظامی شاه، وقتی مرحوم طالقانی و سایر سران نهضت آزادی محاکمه می‌شدند، مهندس بازرگان پس از دریافت محکومیت ده ساله خود خطاب به تیمسار"قره باقی" رئیس دادگاه گفت:

ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون وبه شیوه مسالمت آمیز با شما سخن می‌گوئیم. با محکوم کردن ما ملت خاموش نمی شود بلکه با زبان دیگری با شما سخن خواهد گفت.

ده سال بعد حرکت‌های چریکی درجنگل‌های "سیاهکل" و عملیات مسلحانه شهری جایگزین مبارزات مسالمت آمیزپارلمانی شده بود. تشکیلات شما استثنا نیست و قوانین الهی شیخ و شاه نمی‌شناسد.

شما این سخت‌سری و قاطعیت را به نفع نظام ولائی می‌دانید، اما در فراز دیگری از منشور حکومتی على (ع) نظر دیگری عنوان شده است:

ترا هشدار میدهم در باره خونها (جان مردم) و خون ریزی به ناحق. زیرا هیچ عاملی بیش از کشتاربه ناحق موجب بروز نابسامانی‌های اجتماعی (نقمت) و پی‌آمدهای تخریبی عظیم و زوال و بریده شدن مدت (حکومت) نمی‌گردد .... مبادا پایه های سلطنت خویش با ریختن خون حرام تقویت کنی که چنین شیوه‌ای نه تنها موجب تضعیف و سستی ارکان حکومت، بلکه زوال و انتقال آن (به نظامی دیگر) می‌شود. (بند ۱۴۱)

جناب آقای خامنه‌ای، شما که اجازه نمی‌دهید خبرنگاران داخلی و خارجی از صحنه‌هائی که هوادارانتان آفریده‌اند، فیلم و گزارشی تهیه کنند، آیا مستقل از فضا و فیلتری که پیرامونتان ایجاد کرده‌اند هرگز فرصت کرده‌اید نیم نگاهی به عکس‌ها و فیلم‌هائی که جوانان جسور با موبایل‌های خود از جنایت‌های مأمورانتان گرفته‌اند بیندازید؟ آیا حمله نیروهای سرکوبگر در لباس شخصی را که همچون گرگ به جان جوانان برومند وطن افتادند دیده‌اید؟ مگر امام علی(ع) در همان عهدنامه هشدار نداده بود:

مبادا، همچون درندگان به جان مردم افتاده و خورد نشان را غنیمت بشماری. آنها از دو حال خارج نیستند؛ یا برادر دینی تواند و یا همنوع تو (بند ۹ و ۱۰).

البته شما در نماز جمعه با فرافکنی زیرکانه‌ای مسئولیت این جنایت ها را به گردن "تروریست های نفوذی"! انداختید که در پوشش تظاهرات خیابانی ضربات تروریستی خود را وارد می کنند. عجبا، چگونه است که تروریست ها اهداف خود را همواره از میان دانشجویان معترض دانشگاهها و در میان مردم عادی انتخاب می‌کنند!؟

گفتید:"اینکه بروند دانشگاه و جوان دانشجوی مؤمن و حزب اللهی را آنهم با شعار رهبری مورد تهاجم قرار دهند دل انسان را واقعا خون می کند"! اگر چنین احساسی صادقانه است، چرا برای یکبار هم که شده دستور نمی‌فرمائید نیروهای انتظامی شما با نیروهای رسمى با لباس شخصی برخورد و آنها را دستگیر کنند؟

امام علی به مالک اشتر، با آنکه مطمئن ترین یاور او بود، در دفاع از حقوق مردم تازه مسلمان مصرو پرهیز او از اتخاذ شیوه‌های خشن در برخورد با مردم فرمود:

اگر به خطا کسی را کشتی یا تازیانه‌ات، یا شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حدّ گذرانید، یا با مشت و بالاتر از آن، به ناخواسته مرتکب قتلی شدی، نباید گردن کشی و غرور قدرت تو مانع آید که خون بهای مقتول را به خانواده اش بپردازی.

جناب آقای خامنه‌ای، در نظام ولایتی شما خونبها که پیش کش! جنازه جوانان را هم به خانواده‌هاشان به راحتی تحویل نمی‌دهند تا بر آنان عزاداری کنند!؟ این است رأفت وعطوفت اسلامی ادعائی شما!

شما با تحریک عواطف مذهبی نمازگزاران، بخش عظیمی از ملت را فریب خوردگان یا وابستگان به بیگانه شمرده و مرتکب ظلم عظیمی می‌شوید. شما ناله و نفرین مادران داغدار وفرزندان شکنجه شده آنان را نمی‌شنوید اما در نظام خداوند ِ سمیع و علیم ناله والدین "ندا"های مقتول بدون جواب نمی‌ماند.

(بند۱۹) هیچ عاملی برای تغییر نعمت‌ها (راحت و رفاه و امنیت و آزادی) در جامعه و شتاب گرفتن نقمت ها (نومیدی، اعتیاد، فساد، فحشاء و ...) مؤثرتر از قدرت گرفتن یک حکومت بر پایه ظلم نیست. زیرا خداوند شنوای دعای شکنجه دیدگان و در کمین ستمگران است.

ادامه دارد

 
At ۳.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

بقیۀ مطلب بالا

د- شخصیت پرستی مشرکانه

جناب آقای خامنه‌ای، ملت ما در انقلاب سال ۵۷ ازطاغوت زمان که نماد طغیان استبدادی یک فرد بود، نجات یافت و به حاکمیت ملی رسید. اینک پس از ۳۱ سال، گرچه ظواهر و عناوین عوض شده، اما همچنان در بر همان پاشنه می گردد و اکثریت ملت درنظام ولایت مطلقه و شورای نگهبان و سایر نهادهای وابسته، از حاکمیت خود محرومند. شیوه‌های شخص پرستی و بت سازی مشرکانه از مقامات و تملق و چاپلوسی، سکه رایج زمانه است و بر خلاف امام علی که در طرد و دفع متملقین فرصت‌طلب از هیچ فرصتی دریغ نمی‌کرد، متأسفانه دیده نمی‌شود مقام رهبری ابراز برائتی از چنین چاپلوسانی کرده باشند. گویا این فراز زیر از عهدنامه به کلی فراموش شده است:

هرگاه از اقتدارخویش احساس ابهت واوج خیال (در آسمان جاه و مقام) کردی، نگاهی به عظمت ملک خداوند بر بالای سرت بیفکن و قدرت او را برخویش، که فاقد آنی، در نظر بگیر. با چنین به خود نگریستنی سرکشی تو تسکین می یابد، تند و تیزی تو فرو می‌کاهد و عقل و خِردی که از توگریخته باز می‌گردد (بند۱۴).


ر - عدالت پروری

انتظار ملت از شما چیزی جز انصاف و عدالت و ترجیح حقوق ملت برتمایلات خودتان نیست، شادمانی شما نیز، آنچنان که در عهدنامه آمده است، نباید جز اجرای عدالت و جلب رفاه و رضایت مردم باشد. این سخن ِامامی است که یکسره از ولایت او داد سخن می‌دهید:

بهترین مایه شادمانی رهبران باید بپا داشتن عدالت در شهرها وپدیدار شدن دوستی (طرفداری) ملت باشد و چنین دوستی حاصل نمی‌شود، مگربا خوش‌بینی‌شان و این نیزحاصل نمی‌شود جز با گردآمدنشان پیرامون مسئولین امور و سنگین نشمردن بار دولت آنها بردوش خود و ترک ِآرزوی سر آمدن دوران زمامداری‌شان (بند۵۸).

جناب آقای خامنه‌ای، پایان بخش نامه خود را مقدمه عهدنامه امام علی قرارمی‌دهم، مقدمه‌ای که به هنگام اعزام مالک اشتر به سرزمین فراعنه، نوشته شده است:

ای مالک، بدان که تو را به سرزمینی فرستاده‌ام که پیش از تو دولت‌ها دیده، برخی دادگر و برخی ستمگر. و مردم در کارهای تو به همان چشمی می‌نگرند که تو در کار رهبران پیش از خود می‌نگری ودرباره تو همان می‌گویند که درباره آنان می‌گوئی و نیکوکاران را از آنچه خدا بر زبان مردم جاری می‌سازد توان شناخت.

میهن عزیز ما بیش از ۲۵ قرن است درسلطه سلسله سلاطینی، عموماً ستمکار زیسته است، زمان زیادی ندارید تا قضاوت بندگان خدارا عوض کنید. آریامهر!! آنگاه صدای انقلاب مردم را شنید که فریاد "مرگ برشاه" همه فضای شهر را پر کرده بود. به نصیحت امیرمؤمنان گوش دل بسپارید که فرمود:

کفایت کار مردم به عهده تو قرار گرفته وخداوند ترا در رفتارت با ملت امتحان می‌کند. پس خود را در جنگ با خدا قرار مده که قدرتی در برابر انتقام او نداری و نیز بی‌نیاز از عفو و رحمتش نیستی (بند۱۱).

... و مااریدان اخالفکم الی ما انهیکم عنه ان ارید الاالاصلاح مااستطعت و ماتوفیقی الابالله علیه توکلت و الیه انیب (هود۸۸).

 
At ۴.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

شعری از محمد شمس لنگرودي

صید حلال

برای دخترم ندا آقا سلطان
-----------

دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.

کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند

بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.

 
At ۸.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

برای ندا و شقایق های در خون تپیده

منیر طه

خونِ ِ شقایق
----------
آن شقایق کز سرِ چاکِ گریبانت دمید
بوستان را ای گلِ آتش در آتش در کشید
گِردباد هرزه در گلبرگ هایت در فتاد
وه تو را از ساقۀ سبزت چه بی رحمانه چید
از حریر نرمِ مژگانِ فرو افتاده ات
تا لب و دندانِ در هم مانده ات خون می چکید
هر نفس می خواستی با هم نفس سودا کنی
آفتِ اهریمنی راهِ نفس را می بُرید
گوشِ منگش آن همه آه و فغان را بر نتافت
چشمِ تنگش این همه عصیان و طغیان را ندید
قیمتِ بالایِ ، قد و قامتت را کم گرفت
در قد و بالات افتاد و جگرگاهت درید
تا دگر سر بر نیفرازی به خوناب جگر
نیشِ دندان در سرت افراخت خون‌ت را مکید
غرّشِ مسموم ، همراه خس و خاشاک راه
در میانِ خون و خاکستر به گورستان وزید
دست ها برخاست خشمِ چشم ها فریاد شد
لعنت و نفرینِ در خون خفته در رگها دوید
آتشِ افسرده در خاکسترِ خون و جنون
عاقبت از سینۀ گرمِ شقایق سرکشید
طعمۀ خون در دهان را نعرۀ خونخوار را
هرچه آدم بود دید و هم همه عالم شنید
سِفله در غرقابِ خون افتاده و جان می کَند
بخت پیروزی از آنِ توست ای گُرد آفرید
*
روزی از آن روز ها ، آن روزگاران ، آن زمان
کز سرِ بیداد باز از شاخِ گل، خون می چکید ،
بانگ و فریاد رهایی هر کجا پیچیده بود
آرزو در سینه می جوشید و دل ها می تپید ،
شوربختی بر سریر شوقِ آزادی نشست
دیو از این در رفت و از آن در هیولا دررسید


ونکوور- تیر ۱۳۸۸ (جون ۲۰۰۹ )

 
At ۸.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

ترانه‌ی ندای ما
--------------
رو، رو، رو، ای یار من
دو، دو، دو، همراه من
کف بزن، کف بزن، ای یار من، همراه من
بانگ نه، بانگ نه، فریاد من
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****

نازک آراست تنت
گل به گل روی مه‌ات
سربرهنه، مو رها
لب بسته، چشم باز
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****

آسفالت داغ، آسفالت سخت، خیابان خون
آسمان کور، آسمان کر، بارگاه جنون
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****

موتور، موتور، موتور
تاپ تاپ دلت
باتوم، باتوم، باتوم
تاپ تاپ دلت
پوتین، پوتین، پوتین
تاپ تاپ دلت
تق، ‌تق، تق،‌ تق ‌تق ‌تق تیر
ای وای دلم
تاپ، کو تاپ دلت؟
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****

آسفالت داغ، آسفالت سخت، خیابان خون
آسمان کور، آسمان کر، بارگاه جنون
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****

نازک آراست تنت
گل به گل روی مه‌ات
سربرهنه، مو رها
لب بسته، چشم باز
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم، ویران، ویران
ایرانم.
****

رو، رو، رو، ای یار من
دو، دو، دو، همراه من
کف بزن، کف بزن، ای یار من، همراه من
بانگ نه، بانگ نه، فریاد من
ندا، ندا، ندا
آه! ای نازنین ندا، نگاهم نکن
صدایم کن
ایرانم.

فرشته مولوی
خرداد 88

 
At ۲۱.۴.۸۸, Anonymous H.K.Moghaddam said...

تو هستی
‫تا ایران هست
‫تا پاکی هست
‫تا آسمان هست

‫تو جان مایی
‫تو نور مایی

 
At ۲۱.۴.۸۸, Anonymous H.K.Moghaddam said...

تو هستی
‫تا ایران هست
‫تا پاکی هست
‫تا آسمان هست

‫تو جان مایی
‫تو نور مایی‬‬‬‬‬‬

 
At ۲۲.۴.۸۸, Anonymous ناشناس said...

با سلام و دیگر چه بگویم در این روزها؟

قتل
قتلهای زنجیره‌ای
قتلهای انبوه
و در این پنهانی
این یك پرونده شفاف است.
قتلهای قانونی
خدایان شادِ شادند
و سنگ دوباره سیراب می‌شود.

من خوابم
و تو بیداری
پلكهایم را مكِش
من این كابوس‌ را دیده‌ام
بارهامن از چشمانم می‌ترسم
میان دود و گاز و اشك
مردانِ مورچه‌ای با كاسكت و ماسك و باتوم
و چراغها روشن
یكبارِ دیگر اشغال‌شدیم
فقط شیشه نیست كه می‌شكند
من این كابوس‌ را می‌بینم
كه تو بیدارِ آنی
من از چشمهایم می‌ترسم كه دیده‌اند
چشمی بر آسفالت
ندای آن چشم در همه گرفت
درختی از آن نگاه برآمد
سایه تیره‌اش‌ بر همه خاك لرزان.

پلكهایم را مكِش
من از این كابوس‌ می‌ترسم
كه چشمِ مُرده یك قتل بمانم
درست میانِ خیابان
هرچند قانونی.
و من از خاموشی این ندا می‌ترسم
من از آن فراموشی
من از این وحشت می‌ترسم.
فقط شیشه نیست كه می‌شكند
هوای آینه باید داشت.

23/6/09ا- ماهان

 
At ۲۶.۴.۸۸, Blogger Giti Mahdavi said...

تضمینی از شعر پریا را در همین رابطه بشنوید

http://ketabkhaneyegooya.com/audio/paria.mp3

 
At ۱۱.۷.۸۸, Blogger hamta said...

خدایا پس تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
چشم برام معنایی نداره وقتی تو رو نمیتونم ببینم.. و وقتی بی معنی تر میشه که این صحمه ها رو با همین چشم میبینم....

 
At ۴.۱۲.۹۱, Anonymous ناشناس said...

Hello there! This post couldn't be written any better! Reading this post reminds me of my old room mate! He always kept chatting about this. I will forward this write-up to him. Fairly certain he will have a good read. Thanks for sharing!

My web-site: payday loans direct lenders only

 

ارسال یک نظر

<< بازگشت به صفحۀ اصلی